تبليغاتX
یک عاشقانه آرام
رفیق مهربان و یار همدم
همه‌کس دوست می‌دارند و من‌هم

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 16:36  توسط مهدی  | 

نفس کشیدن در هوای جشنواره تئاتر دانشگاهی ایران

WWW.IIFUT.NET
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:23  توسط مهدی  | 

کنارهفت سین دل،دلتنگی نبودنت را با حافظ قسمت میکنم

غم زمان که هیچش کران نمی بینم           دواش جز می چون ارغوان نمی بینم

به ترک خدمت پیرمغان نخواهم گفت       چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:52  توسط مهدی  | 

نگفتی که جای من در این بی جایی و ناکجایی کجاست؟!

پ.ن: با اجازه دوست جون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:57  توسط مهدی  | 

در خانه پدر بزرگ زیر آن درخت سیب کنار حوض نشسته بودم تو آمدی بی هیچ بهانه ای نشستی و از آن روز که گفتی می خواهی برای همیشه یروی ندیده بودمت اما شنیده بودم که مانده ای و انتخاب کرده ای مجال ندادی که سلامت کنم و به جای همه ابرهای آسمان باریدی. هلیا من خواب دیدم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 14:57  توسط مهدی  | 

هر آشنایی تازه اندوهی تازه است

مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان

هر سلام سرآغاز دردناک یک خداحافظی است

 

به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس میدارد

 یک مرد هرچه را که میتواند به قربانگاه عشق می آورد

آنچه فدا کردنی ست فدا میکند

آنچه شکستنی ست میشکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل میکند

 اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمیرود.

بار دیگر شهری که دوست می داشتم "نادر ابراهیمی"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:44  توسط مهدی  | 

  باز معشوقه همیشگی ام رسم وفا به جا آورد و دوباره مرا به پایتخت خواند و چند روزی از همه این روزمرگیهای زندگی دورم کرد وای که این تئاتر چقدر باوفاست و من نسبت به او بی وفا شده ام و رسم عاشقی به جا نمی آورم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:14  توسط مهدی  | 

شبی که آوایِ نیِ تو شنیدم

چو آهوی تشنه پیِ تو دویـدم
دوان دوان تا لبِ چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشـایی

من همه جا، پی ِ تو گشته ام
از مَه و مِهر، نشان گرفته ام
بوی تو را، زِ گُل شنیده ام
دامنِ گــــــل، از آن گرفته ام ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 11:50  توسط مهدی  | 

زمستان سال 1386 بود در ایام جشنواره بین المللی تئاترفجر در تالار اصلی تئاتر شهر کاری به اسم سایه از فرانسه دیدم شعر زیر روی بروشور کار نوشته شده بود خیلی این شعر رو دوست دارم.

آفتاب غروب می کند

شاید کسی از راه برسد

یا این که کسی می رود

شخصیت ها منتظر هستند

آیا قایقی هست که آنها را به سمت زندگی جدید ببرد؟

 

آنها ما را ترک می کنند

ولی پنهانی

از ایستگاه راه آهن یا جاده ها ی آشنا رد نمی شوند

 

آیا به یک زندگی جدید ، به یک امید تازه می رسند؟

یک صدای خداحافظی یا شاید در امان خدا

 

شب که می رسد

تمام ماجراها قسمتی از گذشته هستند

 

پرده می افتد روی مسیری نا مشخص

به سمت آینده

در سایه ...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 14:38  توسط مهدی  | 

این روزها تهرانم و از همراهی و هم صحبتی با استاد فرهادناظرزاده کرمانی لذت می برم و مقدمات مراسم بزرگداشت استاد در کرمان به تاریخ ۲دی ماه فراهم می کنم.

                                                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 19:35  توسط مهدی  |